اولین تمرین یادداشت نویسی ما در سلسله جلسات آفرینش ادبی «موسسه رسانه جوان» در قالب «برداشتِ آزاد» از داستان کوتاه «هُزوارش» شروع شد. برداشتِ آزاد گونه ای تمرین نویسندگی است که پس از خوانش یک شعر، داستان و کتاب و یا هر متن ادبی دیگر ، آنچه را که به عنوان مضمون و درون مایه توسط شخص برداشت می شود، در نوشتاری دیگر در همان قالب یا قالبی متفاوت با متن اصلی بازنویسی می شود.
نویسنده: استاد نادر ابراهیمی
نام کتاب: فردا شکل امروز نیست
ناشر: انتشارات روزبهان
نام داستان:هُزوارِش
(قسمت اول)
آسمان برهنه، زمین سرد، اندوه بسیار، اشک فراوان بود زمانی که آموزنده یِ بزرگِ دوره گرد از راه رسید و پیشِ کلبه پدر، مادر، برادر، برادر مهتر، خواهر کهتر، وخود « هوراسپ سخت کوش» ایستاد و ندا در داد: اینک من، آموزنده یِ دانشِ نوشتن و خواندن، که فرایم خوانده بودید تا هوراسپ سخت کوش را نوشتن و خواندن بیاموزم . . .
«هوراسپِ کوشنده و رام کننده سَد اسپ و سَد گوسپند» پرده ی آویخته بر در درگاهِ کللبه به یک سو زد و تا آنجا که می توانست، گشاده رو گفت: آفتاب برای تو شادیِ بسیار بیاوَرَد و باران برای خویشان تو رویش بسیار! اینک من، که مادرم، پدرم، برادر کهترم خواهان آنند که دانش نوشتن و خواندن را به درستی از تو فرا بگیرم.
آموزنده گفت: درود بر خویشانِ آگاهِ تو که نیز در این روزگار بد، ارزش دانش می دانند و در اندیشه آنند که به گاهِ فراوانی آب – که خواهد رسید – خشکسالیِ دانستن نباشد.من برای تو تکه ای پوست آهو آورده ام و هیمه ی نیم سوخته ی سیاه. بیا بر بلندای کوه برویم. آنجا که بسی نیکو جایی ست برای فرا گرفتن و اندیشیدن و به دانایی اشک ریختن.
هوراسپِ سخت کوشنده، بی درنگ از پی آموزنده ی خود به راه افتاد و به سوی کوهستان شتافت. در آنجا، آن دو مرد، یاد دهنده و یاد گیرنده، بر دو سنگ نشستند و نوشتن و خواندن را با نام اهورا آغاز کردند. . .
هنوز آسمان برهنه، زمین سرد، اندوه بسیار، اشک فراوان بود در همه ی آن روزهایی که آموزنده، نگاره ها و واژه ها را یک یک، آرام آرام، به هوراسپ می آموخت- بر پوستِ آهو با هیمه ی ناتمام سوخته. و هوراسپ، پیاپی، از بام تا شام، پوست می شست و باز می نوشت، تا آنجا که دید بسیار دانسته است، و نامی نیست، کاری نیست، جنبشی نیست، و اندیشه ای نیست که او نوشتن و خواندنِ آن نداند، و آموزنده نیز چنین دید که هوراسپِ به راستی سخت کوش، آماده نوشتن و خواندنِ همه چیز است.
آموزنده گفت: اینک من باید که به دیدار یادگیرنده یی دیگر بروم، در روستایی دیگر. پس، پیش از آن باید تو را بیازمایم- پیشِ روی همگان.
و چنین شد که روزی، در برابرِ پدر، مادر، برادر مهتر، خواهر کهتر، و همه ی مردمان آن روستا، هوراسپ را به آزمایشی دشوار فراخواند.
هوراسپ آمد، درود فرستاد، پوست آهو بر سنگی نهاد، هیمه ی سیاه به دست گرفت و گوش به یاد دهنده سپرد.
همگان در خاموشی می نگریستند.
آموزنده گفت: بنویس «آفتاب»!
هوراسپ نوشت.
آموزنده گفت: بخوان!
هوراسپ خواند.
آموزنده گفت: بنویس: «اسپ»، «گوسپند»، «رود»!
هوراسپ نوشت.
آموزنده گفت: بخوان!
هوراسپ خواند.
آموزنده گفت: بنویس: «کوه»، «دریا»، «پسر»!
هوراسپ نوشت.
آموزنده گفت: بخوان!
هوراسپ خواند.
همگان، خاموش می نگریستند- ستاینده هوراسپِ یادگیرنده ی خوب.
آموزنده گفت: بنویس «روز»، «شب»، «شادی»، «اندوه»!
هوراسپ نوشت.
آموزنده گفت: بخوان!
هوراسپ با آهنگ لرزان خواند: «روز»، «شب»، «شادی»، «اندوه» . . .
همگان گفتند: آفرین بر تو ای هوراسپِ سخت کوشِ دانا!
هوراسپ، لبخند زد.
آموزنده گفت: هنوز بسیار مانده است. شتاب نباید کرد. بنویس « من، تو، او، ما، شما، ایشان، همه همه، باران را خواهیم دید و درود بر تنِ باران خواهیم فرستاد که گیاهِ داد می رویاند و ریشه ستم می سوزاند»! بنویس و بخوان!
هوراسپ، دیدند که آهی کشید؛ و آنگاه نوشتن آغاز کرد، به آرامی، و چون تا پایان نوشت، راست و درست بخواند- گر چه در ندای او لرزشی بود بیش.
مردمان، به شگفتی اندر بودند، و می نگریستند، و می ستودند مَر یاد دهنده را، یاد گیرنده را، و آن را که توانِ نوشتن و خواندن به آدمیان داده است.
آموزنده، دمی آرام بر جای ماند و آنگاه گفت: بنویس«امروز»!
هوراسپ نوشت و خواند: امروز . . .
یاد دهنده، آنک، در اندیشه ای ژرف فرو رفت. خاموش بر پشته یی نشست و به دوردست ها نگریست. گویی واژه یی را می خواست که از درونِ درونِ خویش یا از دورترین دور بِکَنَد، بیاورد، و به هوراسپ بسپارد یا بر هوراسپ فرود آورد. پس ترسان و لرزان گفت: بنویس «فردا»!
هوراسپِ یادگیرنده ی خوب، دمی ماند، آنگاه سر برداشت و با چشمانی بیش باز و پُرشگفت، آموزنده را نگریست.
همگان، نگاه می کردند- به یاد دهنده و یاد گیرنده.
- فردا؟
- آری فردا، فردا، فر- دا . . . ای هوراسپِ خوب یاد گیرنده! بنویس«فردا» و به درستی بنویس!
هوراسپ، هیمه ی ناتمام سوخته را بر پوستِ آهو نهاد و آرام نوشت: امروز . . .
آمزنده نگریست، پس کشید، بازنگریست به خشمی آشکار، هوراسپ را نگریست چونان که دشمنی را می نگرد، و گفت: بخوان!
هوراسپ زیرِ لب گفت: فردا . . .
آموزنده دست بر دیگان نهاد و گفت: نه . . . نه . . . ای هوراسپِ سخت کوشنده ی هوشمند! این را که تو نوشته ای «امروز» است نه «فردا». بنویس «فردا»، «فر- دا»!
هوراسپ، دودل، بازتا شد بر پوست، و کوشید و نوشت: امروز.
آموزنده نگریست- افسرده و رنگ باخته.
- بخوان!
- فردا.
- آه . . . آه ای هوراسپِ سخت کوش! فردا فرداست نه امروز. فردا شکل امروز نیست.چرا اندیشه ی بلندپروازانه ی خود را به کار نمی بری؟چرا به دوردست های نیامده نمی روی؟«فردا» را به شکل «فردا» نمی بینی و نمی نویسی؟ «فردا» را، ای یادگیرنده جوان، «امروز» نباید نوشت. پس از این، هیچ یادگیرنده یی هم نخواهد نوشت. پوستِ آهو را در آبِ کم بشوی، خشک کن، هیمه ی سیاه به دست گیر و بنویس«فردا»!
مردم، همگان می نگریستند- خیره و خاموش و اندوهگین. آنها در دل خویش می گفتند:« ای کاش می توانست، ای کاش می توانست بنویسد» و اندوه شان از « ای کاش» بود.
ادامه دارد ...