امروز 

صفحات وبلاگ
1

آرشيو موضوعي

درباره وبلاگ

*برداشتِ آزاد* وبلاگی است شخصی شامل مجموعه یادداشت های دانشجویی در باب فرهنگ، هنر و سیاست .


آرشيو

 

 
نویسندگان

 

پیوندهای روزانه

 
 
وبلاگهای دوستان

 
 
نظرسنجی وبلاگ

 

 
 
لوگوی وبلاگ

 



 

 
خبرنامه
 

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

 

 
آمار وبلاگ

آمار بازديدها:


بازديد هاي امروز : 1
بازديد هاي ديروز : 1
بازديد هاي این ماه : 4
كل مطالب : 5
كل بازديد ها : 287
ايجاد صفحه : 0.0625 ثانیه

 
جستجو

 

�چت باکس 

برداشتِ آزاد

 

ترانه ای از یک میهن پرست!

جمعه، 20 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت

-نادر ابراهیمی

ترانه ی « تصویر وطن »

ترانه سرا : نادر ابراهیمی
آهنگساز و رهبر نوازندگان : فریدون شهبازیان
خواننده : محمد نوری

ای سلامم ، ای سرودم
ای نگهبان وجودم
ای غمم تو، شادی ام تو
مایه آزادی ام تو ...            ای وطن!

ای دلیل زنده بودن
ای سرودی صادقانه
ای دلیل زنده ماندن
جانپناهی جاودانه ...         ای وطن!

همچو رویش در بهاران
همچو جان در هر بدن
مثل بوی عطر گلها
مثل سبزی چمن ...          ای وطن!

مثل راز شعر حافظ
مثل آواز قناری
همچو یاد خوشترینها
همچو باران بهاری ...         ای وطن!

مثل غم در مرگ مادر
مثل كوهٍ غُصه هايی
مثل سربازان عاشق
قهرمان قصه هايی ...         ای وطن!

همچو آواز بلندی
از بلندیهای پاك
باغروری، با گذشتی
با وفایی همچو خاك ...       ای وطن!
                                  ای وطن!
                                  ای وطن!
 

 




نظرات 2     

آنچه من آموختم از مردی که هنوز بسيار دوستش می دارم.

جمعه، 20 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت

نویسنده یعنی ... 

  • استعداد: «همه می توانند نویسنده باشند، همانگونه كه موسیقیدان یا فیلسوف یا نقاش. چیزی به نام استعداد و با تعریف «شایستگی های مادرزادی برای نویسنده شدن یا فیلسوف یا نقاش یا...» وجود ندارد. تنوع زندگی نویسندگان بزرگ و راهی كه برای فراهم آوردن لوازم نویسندگی پیموده اند به ما نشان می دهد كه با اتكای به اراده و ایمان، افسانه موذیانه و ضد انسانی «توانایی های خاص فرهنگی» را می توان چون اوراق سحر و جادو به آتش سپرد، آستین ها را بالا زد، به ضرورت تردیدناپذیر انتخاب نوشتن به عنوان كار و هنر ایمان آورد و آرام آرام اما پیوسته و مقاوم به فراهم آوردن لوازم نویسندگی مشغول شد...

مطالعه در زندگی نویسندگان بزرگ جهان، هیچ گونه وجه مشترك آغازینی را نشان نمی دهد و هیچ گونه علائم استعدادهای مادرزادی را و هیچ گونه  مشخصات به هنگام تولد را، هیچ گونه پیشرسی هوشی خاص را و توانی غیر عادی در فراگیری زبان را و قدرت حافظه استثنایی را و تمایل به نوشتن از زمان شیرخوارگی را و میل به بیان مكنونات خویش از طریق حكایت را. آنچه به تقریب در جملگی نویسندگان بزرگ قابل مشاهده است، «اراده به نوشتن» است و «تلاش سرسختانه و لجوجانه در جهت فراهم آوردن جمیع لوازم نویسندگی».»

 

  • انگیزه: «هر آنچه كه بتواند حركتی در وضعیت موجود ایجاد كند تا این وضعیت به وضعیتی دیگر تبدیل شود، انگیزه است. یكی از بنیادی ترین و پایدارترین انگیزه های داستان نویسان، نوشتن با قصد ظریف و غیرمستقیم ایجاد سعادت است، یا هموار كردن مسیر انسان به سوی سعادت و یا برداشتن قدمی هر چند بسیار بسیار كوتاه به خاطر وصول انسان به سعادت...

«چرایی نوشتن» و «درك ضرورت نوشتن»؛ این مساله یی ست كه هر نویسنده در تمام طول حیات نویسندگی خود، از آغاز تا انجام، پیوسته در حال پاسخ گفتن بی صدا به آن است: چرا می نویسم؟ چرا به جای نوشتن وظیفه دیگری را برعهده نمی گیرم؟ چرا این مطلب را می نویسم؟ چرا چیز دیگری نمی نویسم؟ آیا این واقعا خوب ترین و موثرترین چیزی ست كه می توانم بنویسم؟...

انگیزه های نوشتن یك داستان، به هنگام تحریر آن داستان، با تغییراتی به «هدف» تبدیل می شوند؛ یعنی غالبا از طریق دریافت هدف ها می توان انگیزه ها را شناخت و بالعكس. با توجه به اینكه هدف، در هیچ اثر داستانی خوب، به صورت پیام كتبی، شعار، جمع بندی و نتیجه گیری ملموس عینی  صریح ظهور نمی كند بلكه به صورت یك حس به بیرون داستان و فراسوی اثر منتقل می شود؛ می توان گفت كه انگیزه ها از یك سو، هدف و از سوی دیگر، اثر داستانی را در میان می گیرند؛ بدون اینكه خود مستقیما حضور داشته باشند.

انگیزه های شخصی و خصوصی را به مدد كف نفس و تزكیه نفس، باید سركوب كرد. انگیزه های متعالی را باید به روییدن و بالیدن فرصت داد، انگیزه های روینده و بالنده را باید هدایت كرد، به مسیر صحیح و سازنده انداخت؛ از آن ها در راه منافع شخصی خویش بهره نگرفت، از آن ها برای انتقام جویی ها و كین ستایی های خصوصی، سو استفاده نكرد. آن ها را در خدمت آرمان های شریف و دردمندی های جسم و روح انسان ستمدیده درآورد...

انگیزه ها، هرگز طالب نویسندگی را – پس از نویسنده شدن او – ترك نمی كنند و به صورت عادت در نمی آیند...»

 

  • هدفمند بودن: «نویسنده كسی ست كه ضمن داشتن جمیع لوازم نویسندگی، از همان آغاز حركت اهدافی متعالی داشته باشد؛ مقصودی، منظوری، آرمانی، تعهدی، التزامی و انباشتی از ارزش های والای انسانی برای او مطرح باشد و در خلوت خویش ایمان واثق و اطمینان خاطر داشته باشد كه آنچه او را پیش می راند و به نوشتن و رنج كشیدن و جنگیدن به یاری قلم وادار می كند، همان اهداف، همان ارزش ها و همان التزامات انسانی ست...»

  • برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به:کتاب «لوازم نویسندگی» نوشته نادر ابراهیمی، انتشارات فرهنگان، چاپ اول، زمستان


نظرات 1     

چرا فردا شکل امروز نيست؟

جمعه، 20 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت

اولین تمرین یادداشت نویسی ما  در سلسله جلسات آفرینش ادبی «موسسه رسانه جوان» در قالب «برداشتِ آزاد» از داستان کوتاه «هُزوارش» شروع شد. برداشتِ آزاد گونه ای تمرین نویسندگی است که پس از خوانش یک شعر، داستان و کتاب و یا هر متن ادبی دیگر ، آنچه را که به عنوان مضمون و درون مایه توسط شخص برداشت می شود، در نوشتاری دیگر در همان قالب یا قالبی متفاوت با متن اصلی بازنویسی می شود.


نویسنده: استاد نادر ابراهیمی

نام کتاب: فردا شکل امروز نیست

ناشر: انتشارات روزبهان

نام داستان:هُزوارِش

                                     (قسمت اول)

آسمان برهنه، زمین سرد، اندوه بسیار، اشک فراوان بود زمانی که آموزنده یِ بزرگِ دوره گرد از راه رسید و پیشِ کلبه پدر، مادر، برادر، برادر مهتر، خواهر کهتر، وخود « هوراسپ سخت کوش» ایستاد و ندا در داد: اینک من، آموزنده یِ دانشِ نوشتن و خواندن، که فرایم خوانده بودید تا هوراسپ سخت کوش را نوشتن و خواندن بیاموزم . . .

«هوراسپِ کوشنده و رام کننده سَد اسپ و سَد گوسپند» پرده ی آویخته بر در درگاهِ کللبه به یک سو زد و تا آنجا که می توانست، گشاده رو گفت: آفتاب برای تو شادیِ بسیار بیاوَرَد و باران برای خویشان تو رویش بسیار! اینک من، که مادرم، پدرم، برادر کهترم خواهان آنند که دانش نوشتن و خواندن را به درستی از تو فرا بگیرم.

آموزنده گفت: درود بر خویشانِ آگاهِ تو که نیز در این روزگار بد، ارزش دانش می دانند و در اندیشه آنند که به گاهِ فراوانی آب که خواهد رسید خشکسالیِ دانستن نباشد.من برای تو تکه ای پوست آهو آورده ام و هیمه ی نیم سوخته ی سیاه. بیا بر بلندای کوه برویم. آنجا که بسی نیکو جایی ست برای فرا گرفتن و اندیشیدن و به دانایی اشک ریختن.

هوراسپِ سخت کوشنده، بی درنگ از پی آموزنده ی خود به راه افتاد و به سوی کوهستان شتافت. در آنجا، آن دو مرد، یاد دهنده و یاد گیرنده، بر دو سنگ نشستند و نوشتن و خواندن را با نام اهورا آغاز کردند. . .

هنوز آسمان برهنه، زمین سرد، اندوه بسیار، اشک فراوان بود در همه ی آن روزهایی که آموزنده، نگاره ها و واژه ها را یک یک، آرام آرام، به هوراسپ می آموخت- بر پوستِ آهو با هیمه ی ناتمام سوخته. و هوراسپ، پیاپی، از بام تا شام، پوست می شست و باز می نوشت، تا آنجا که دید بسیار دانسته است، و نامی نیست، کاری نیست، جنبشی نیست، و اندیشه ای نیست که او نوشتن و خواندنِ آن نداند، و آموزنده نیز چنین دید که هوراسپِ به راستی سخت کوش، آماده نوشتن و خواندنِ همه چیز است.

آموزنده گفت: اینک من باید که به دیدار یادگیرنده یی دیگر بروم، در روستایی دیگر. پس، پیش از آن باید تو را بیازمایم- پیشِ روی همگان.

و چنین شد که روزی، در برابرِ پدر، مادر، برادر مهتر، خواهر کهتر، و همه ی مردمان آن روستا، هوراسپ را به آزمایشی دشوار فراخواند.

هوراسپ آمد، درود فرستاد، پوست آهو بر سنگی نهاد، هیمه ی سیاه به دست گرفت و گوش به یاد دهنده سپرد.

همگان در خاموشی می نگریستند.

آموزنده گفت: بنویس «آفتاب»!

هوراسپ نوشت.

آموزنده گفت: بخوان!

هوراسپ خواند.

آموزنده گفت: بنویس: «اسپ»، «گوسپند»، «رود»!

هوراسپ نوشت.

آموزنده گفت: بخوان!

هوراسپ خواند.

آموزنده گفت: بنویس: «کوه»، «دریا»، «پسر»!   

هوراسپ نوشت.

آموزنده گفت: بخوان!

هوراسپ خواند.

همگان، خاموش می نگریستند- ستاینده هوراسپِ یادگیرنده ی خوب.

آموزنده گفت: بنویس «روز»، «شب»، «شادی»، «اندوه»!  

هوراسپ نوشت.

آموزنده گفت: بخوان!

هوراسپ با آهنگ لرزان خواند: «روز»، «شب»، «شادی»، «اندوه» . . .

همگان گفتند: آفرین بر تو ای هوراسپِ سخت کوشِ دانا!

هوراسپ، لبخند زد.

آموزنده گفت: هنوز بسیار مانده است. شتاب نباید کرد. بنویس « من، تو، او، ما، شما، ایشان، همه همه، باران را خواهیم دید و درود بر تنِ باران خواهیم فرستاد که گیاهِ داد می رویاند و ریشه ستم می سوزاند»! بنویس و بخوان!

هوراسپ، دیدند که آهی کشید؛ و آنگاه نوشتن آغاز کرد، به آرامی، و چون تا پایان نوشت، راست و درست بخواند- گر چه در ندای او لرزشی بود بیش.

مردمان، به شگفتی اندر بودند، و می نگریستند، و می ستودند مَر یاد دهنده را، یاد گیرنده را، و آن را که توانِ نوشتن و خواندن به آدمیان داده است.

آموزنده، دمی آرام بر جای ماند و آنگاه گفت: بنویس«امروز»!

هوراسپ نوشت و خواند: امروز . . .

یاد دهنده، آنک، در اندیشه ای ژرف فرو رفت. خاموش بر پشته یی نشست و به دوردست ها نگریست. گویی واژه یی را می خواست که از درونِ درونِ خویش یا از دورترین دور بِکَنَد، بیاورد، و به هوراسپ بسپارد یا بر هوراسپ فرود آورد. پس ترسان و لرزان گفت: بنویس «فردا»! 

هوراسپِ یادگیرنده ی خوب، دمی ماند، آنگاه سر برداشت و با چشمانی بیش باز و پُرشگفت، آموزنده را نگریست.

همگان، نگاه می کردند- به یاد دهنده و یاد گیرنده.

-        فردا؟

-         آری فردا، فردا، فر- دا . . . ای هوراسپِ خوب یاد گیرنده! بنویس«فردا» و به درستی بنویس!

هوراسپ، هیمه ی ناتمام سوخته را بر پوستِ آهو نهاد و آرام نوشت: امروز . . .

آمزنده نگریست، پس کشید، بازنگریست به خشمی آشکار، هوراسپ را نگریست چونان که دشمنی را می نگرد، و گفت: بخوان!

هوراسپ زیرِ لب گفت: فردا . . .

آموزنده دست بر دیگان نهاد و گفت: نه . . . نه . . . ای هوراسپِ سخت کوشنده ی هوشمند! این را که تو نوشته ای «امروز» است نه «فردا». بنویس «فردا»، «فر- دا»!

هوراسپ، دودل، بازتا شد بر پوست، و کوشید و نوشت: امروز.

آموزنده نگریست- افسرده و رنگ باخته.

-         بخوان!

-         فردا.

-        آه . . . آه ای هوراسپِ سخت کوش! فردا فرداست نه امروز. فردا شکل امروز نیست.چرا اندیشه ی بلندپروازانه ی خود را به کار نمی بری؟چرا به دوردست های نیامده نمی روی؟«فردا» را به شکل «فردا» نمی بینی و نمی نویسی؟ «فردا» را، ای یادگیرنده جوان، «امروز» نباید نوشت. پس از این، هیچ یادگیرنده یی هم نخواهد نوشت. پوستِ آهو را در آبِ کم بشوی، خشک کن، هیمه ی سیاه به دست گیر و بنویس«فردا»!

مردم، همگان می نگریستند- خیره و خاموش و اندوهگین. آنها در دل خویش می گفتند:« ای کاش می توانست، ای کاش می توانست بنویسد» و اندوه شان از « ای کاش» بود.

                                                                                                

                                                                                ادامه دارد ...

 

 

 

 



بار ديگر مردی که دوست مي دارم!

سه شنبه، 20 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت

-پوستر از :سعید کیائی

فردا شکل امروز نیست.

یادداشت هایی درباره استاد نادر ابراهیمی و آثارش



سلام رفيق! دانشگاه زنده است؟!

یکشنبه، 18 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت

سلام رفیق!

نزدیک به شش ماه بود که می خواستم ذهنم و قلمم را دور کنم از این دنیای کاغذی نشریات دانشجویی که نه بویی دارند و نه خاصیتی و نه ...

 همیشه با دوستان پیر و پاتال سال آخر دانشگاهی ام  نیمه شب ها در اتاقک های کوچک خوابگاهی مان دور هم می نشستیم و هی نق می زدیم از وضع موجود... از مظلومیت فرهنگ و فرهنگیان ... از بی بخار شدن هنر و هنرمندان ... از بی اخلاقی سیاست و سیاست ورزان.

  هنوز حرف یکی از دوستان را در یکی از شب های پاییزی یادم نرفته است که با پوزخندی چندش آور در حال عتاب به ما (که همیشه دم از جنبش دانشجویی می زدیم و پیشرو بودن فرهنگ دانشجویی و از این دست کله داغ بازی های آرمانگرایانه)گفت: «دانشگاه مُرد؛زنده باد دبیرستان»...

شاید هم راست می گفت(و می گوید) اما به هر حال ما هنوز بر خلاف القائات جامعه دانشگاهی و خاصیت سال های آخر دانشگاه که آدم را بد جور محافظه کار می کند و همچنین تا حد زیادی بی خاصیت... هنوز که هنوز است آرمانگراییم و شاید تا آخر هم(دانشجو=آرمانگرا) بمانیم اما اگر بگذارند... ان شاء الله

       


نظرات 4     


 

Powered By IRANBLOG